شهری را تصور کنید که هزاران سال شکوفا بود؛ خیابانهایی پر از کارگاهها و بازارها و خندهٔ کودکان داشت، اما در حافظهٔ جمعی تنها با یک شب آتش به یاد آورده میشود. آن شهر، تروا است. مدتها پیش از آنکه حماسههای هومر سقوطش را جاودانه کنند، تروا مکانی برای زندگی روزمره بود. کوزهگران خمرهها و کاسههایی میساختند که سرنوشتشان سفر به فراتر از محدودهٔ شهر بود؛ در افقهایی گسترده از دادوستد و پیوند. ابزارهای مفرغی در کارگاهها به صدا درمیآمدند. بازرگانان در بازار صدا میزدند و کودکان بر مسیرهای آفتابخورده دنبال هم میدویدند. این ضربان واقعی تروا بود—داستانی که تاریخ آن را از یاد برده است. اشعار حماسی هومر در اواخر سدهٔ هشتم پیش از میلاد—ایلیاد و اودیسه—تصاویری نیرومند را در حافظهٔ فرهنگی غرب حک کردند: پهلوانانی در نبرد، اسبی چوبی که از دروازههای شهر عبور میکند و شعلههایی که تاریکی شب را میلیسند. اما این پایان نمایشی، داستانی بسیار طولانیتر و شگفتانگیزتر را پنهان میکند: سدهها همکاری که در سازمان اجتماعی روزمره ریشه داشت. داستانی که میتوان آن را صلح تروا نامید. این حافظهٔ گزینشی منحصر به تروا نیست. در سراسر تاریخ، فروپاشیهای تماشایی بر تصور ما از گذشته سلطه یافتهاند: آتشسوزی رم در سال ۶۴ میلادی، ویرانی کارتاژ در ۱۴۶ پیش از میلاد، یا سقوط پایتخت آزتکها، تنوچتیتلان، در ۱۵۲۱ میلادی. فاجعههای ناگهانی، زنده و بهیادماندنیاند. اما کار آهسته و شکنندهٔ حفظ ثبات، آسانتر نادیده گرفته میشود. صلح تروا به معنای نبود تنش یا نابرابری نبود. بلکه توانایی روزمرهٔ مدیریت آنها بدون ازهمپاشیدن جامعه بود؛ ظرفیتی برای جذب فشار از طریق همکاریهای عادی، نه مداخلههای نمایشی.
اختلالات اضطرابی-افسردگیِ ترکیبی و افکار خودکشی، قلدری آنلاین، کاهش عزتنفس، مصرف الکل، کانابیس و مواد روانگردان… شبکههای اجتماعی از آسیبپذیری جوانان سوءاستفاده میکنند و عملاً به تقویت برخی اختلالاتی کمک میکنند که نوجوانان مستعد آنها هستند. این نتیجهٔ گزارش گستردهای است که توسط آژانس ملی ایمنی سلامت غذا، محیط زیست و کار فرانسه منتشر شده و سازوکارهای پشت ابزارهای بازاریابی دیجیتال را که برای هدفگیری آسیبپذیریها و نقاط ضعف عاطفی خاص دوران نوجوانی طراحی شدهاند، واکاوی میکند.
جهانیشدن، مهاجرت، تغییرات اقلیمی و جنگ — دولت–ملتها امروز از جهات گوناگون تحت فشار شدید قرار دارند. درک نیروهایی که در آغاز، در سراسر جهان، به ظهور دولتها انجامیدند میتواند به توضیح چرایی این وضعیت کمک کند. برای مدت طولانی پس از تکامل انسان، ما در جوامعی عمدتاً کوچکمقیاس، برابرخواه و مبتنی بر سنت شفاهی زندگی میکردیم. با طلوع هولوسن، اوضاع شروع به تغییر کرد؛ زمانی که مجموعهای از دگرگونیهای اقلیمی، اجتماعی و فناورانه به پیدایش نخستین دولتها حدود ۵ هزار سال پیش انجامید. قدیمیترین دولت شناختهشده در بینالنهرین (جنوب عراق کنونی) شکل گرفت و پس از آن مصر، دره سند، چین و مزوآمریکا قرار داشتند. دیدگاه رایج و دیرپای این بود که اختراع کشاورزی محرک شکلگیری این جوامع انسانی بزرگمقیاس بوده است. اما میان گسترش کشاورزی (حدود ۹ هزار سال پیش) و بنیانگذاری نخستین دولتها فاصلهای ۴ هزار ساله وجود دارد که این پیوند را زیر سؤال میبرد. یک نظریه پیشنهاد میکند که این تشدید کشاورزی بوده که ایجاد دولتها را برانگیخته است. هنگامی که کوددهی و آبیاری به کار گرفته شد، مازادی تولید شد که نخبگان میتوانستند آن را استخراج کنند تا دولتها را بنا کنند و نگه دارند. با این حال، دیدگاهی جایگزین که نخستین بار توسط انسانشناس جیمز اسکات مطرح شد، در حال قوت گرفتن است. این دیدگاه میگوید دولتها بهطور کلی از کشاورزی پدید نیامدند؛ بلکه تقریباً همیشه در جوامعی شکل گرفتند که غلات میکاشتند. علفهایی مانند گندم، جو، برنج و ذرت در بالای زمین رشد میکنند، در زمانی قابل پیشبینی میرسند، و دانههایی تولید میکنند که بهراحتی قابل انبارکردناند. همین ویژگیها آنها را برای نظامهای مالیاتی — که اسکات استدلال میکند موتور شکلگیری دولتها بودهاند — ایدهآل میسازد. به روایت اسکات، باجگیریهای «حفاظتی» به سبک مافیا مردم را وادار میکردند غله تولید کنند؛ غلهای که از آن مالیات اخذ میشد و برای تأمین مالی بهرهکشی بیشتر به کار میرفت. اسکات پیشنهاد میکند که این باجگیریهای حفاظتی عملاً همان دولتهای اولیه بودهاند.
ما خود را در میانه بحرانی از حقیقت مییابیم. اعتماد به نهادهای عمومی دانش (مدارس، رسانههای سنتی، دانشگاهها و متخصصان) در پایینترین حد خود قرار دارد و دروغگویان آشکار در سراسر جهان در حال جلب حمایت سیاسی هستند. به نظر میرسد ما به طور جمعی دیگر اهمیتی به حقیقت نمیدهیم. نگرانی دموکراسیخواهان در برابر این بحران معرفتی، بخشاً بر این فرض گسترده استوار است که ایده دموکراسی به ارزش حقیقت وابسته است. اما حتی این فرض هم هزینهای دارد. متأسفانه، تمایل دموکراتیک به تأکید بیش از حد بر ارزش حقیقت، با دیگر مطالبات دموکراتیک در تضاد قرار میگیرد. این ما را به تناقضاتی میکشاند که به خوراک دشمنان جوامع باز تبدیل میشوند. فیلسوفان چندین استدلال برای این پیوند بین حقیقت و دموکراسی ارائه کردهاند. گستردهترین استدلال، در عین حال ابتداییترین آن نیز هست: دموکراسی نماینده تمام چیزهایی است که دوست داریم، و حقیقت یکی از آنهاست. اما راههای پیچیدهتری برای بیان این موضوع وجود دارد. یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، استدلال میکند که یک دموکراسی سالم دارای فرهنگی مبتنی بر گفتوگو است و این گفتوگو مستلزم «ادعاهای اعتباربخشی» است. وقتی درباره سیاست صحبت میکنیم، باید سعی کنیم آنچه میگوییم حقیقت داشته باشد. ماریا رزا، روزنامهنگار فیلیپینی و برنده جایزه صلح نوبل، به همین ترتیب استدلال میکند که دموکراسی به حقیقت نیاز دارد، زیرا: «بدون واقعیتها، نمیتوانید حقیقت داشته باشید. بدون حقیقت، نمیتوانید اعتماد داشته باشید. بدون هر سه، ما هیچ واقعیت مشترکی نداریم، و دموکراسی آنگونه که میشناسیم — و تمام تلاشهای معنادار بشری — مرده است.»
بسیاری از سرمایهگذاران از خود میپرسند آیا در یک حباب هوش مصنوعی زندگی میکنیم؛ برخی دیگر فراتر رفته و فقط میپرسند: «تا کی؟» با این حال، این حباب همچنان در حال رشد است و با احساس خطرناک «ترس از جاماندن» تقویت میشود. تاریخ و تجربه اخیر به ما نشان میدهد که حبابهای مالی اغلب در اثر شور و اشتیاق بیش از حد سرمایهگذاران نسبت به فناوریهای جدید «دگرگونکننده جهان» ایجاد میشوند و هنگامی که میترکند، طرحهای کلاهبرداری عجیبوغریبی را آشکار میکنند که در پوشش حباب رشد کردهاند. یک طرح پانزی به جای سود واقعی، با پول سرمایهگذاران جدید به سرمایهگذاران قدیمی پرداخت میکند و نیاز به جذب مستمر دارد تا سرانجام سقوط کند. ویژگی این طرحها این است که قبل از ترکیدن حباب، تشخیص آنها بسیار دشوار است، اما پس از وقوع، به شکلی باورنکردنی ساده به نظر میرسند. در این مقاله به این پرسش میپردازیم: طرحهای پانزی در حبابهای مالیِ متکی بر فناوری چه ردپاهایی از خود به جا میگذارند که ممکن است به ما کمک کند مورد بعدی را که در پوشش تبو تاب هوش مصنوعی ظهور میکند، پیشبینی کنیم؟ برای این کار، طرح پانزی «شاه راهآهن» جورج هادسون در دهه ۱۸۴۰ را با طرح پانزی برنی مداف مقایسه میکنیم که در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ میلادی توسط فناوری اطلاعات و ارتباطات و حباب داتکم امکانپذیر شد و سپس توسط حباب مسکن آمریکا تداوم یافت.
برای همه شما بارها پیش آمده است: در حالی که منتظر بارگذاری یک وبسایت هستید، جعبه ای را میبینید که یک رشته کوه کوچک در آن جایی که باید یک تصویر باشد، نشان داده شده. این آیکن نماد «تصویر گمشده» است. اما آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا این منظره به طور جهانی پذیرفته شده است؟ من به عنوان یک پژوهشگر در حوزه «علوم انسانی محیطزیستی»، به نحوه ظهور نمادهای طبیعت بکر در زندگی روزمره توجه میکنم. این آیکن کوه کوچک – که گاهی با یک خورشید یا ابر در پسزمینه، و گاهی با خط ضربدر یا به شکل شکسته نشان داده میشود – به نماد استاندارد در سراسر پلتفرم های دیجیتال تبدیل شده تا چیزی گمشده یا چیزی در راه را نشان دهد. این نماد در زمینه های مختلفی ظاهر میشود و هرچه بیشتر به دنبال آن بگردید، بیشتر آن را خواهید دید. شما در مایکروسافت ورد یا پاورپوینت روی آن کلیک میکنید تا عکسی اضافه کنید. میتوانید یک پوستر طنز از این آیکن بخرید و روی دیوارتان نصب کنید. من حتی چند روز پیش نسخه ای از آن را در نمایشگر اطلاعات و سرگرمی خودروی سوبارویم به عنوان جایگزین لوگوی یک ایستگاه رادیویی دیدم. پس چرا این تصویر خاص از قلۀ کوه ها؟ و از کجا آمده است؟
طلا امسال در بازارهای جهانی پیشتاز شده و رشد ۴۵ درصدی را تجربه کرده است، در حالی که بیتکوین تنها ۲۰ درصد بالا رفته. این اتفاق پرسشهای تازهای درباره نسبت طلا و «طلای دیجیتال» برانگیخته است.
یکی از راهحلهایی که در کتابهای کسبوکار، پستهای لینکدین و راهنماهای تیمسازی ارائه میشود، استفاده از طنز است. طبق این توصیهها، به اشتراک گذاشتن لطیفهها، کنایههای طنز، میمهای محکم و حکایتهای بامزه، شما را دوستداشتنیتر میکند، استرس را کاهش میدهد، تیمها را تقویت میکند، خلاقیت را برمیانگیزد و حتی نشاندهنده پتانسیل رهبری است. ما اساتید بازاریابی و مدیریت هستیم که درباره طنز و پویاییهای محیط کار مطالعه میکنیم. تحقیقات خود ما - و حجم فزایندهای از کارهای دیگر محققان - نشان میدهد که بامزه بودن سختتر از چیزی است که اکثر مردم فکر میکنند. عواقب یک لطیفه بد اغلب بزرگتر از سودی است که از یک لطیفه خوب عایدتان میشود. خوشبختانه، برای اینکه از طنز به نفع خود استفاده کنید، لازم نیست لطیفههای خندهدار تعریف کنید. در عوض، میتوانید یاد بگیرید که مانند یک کمدین فکر کنید.
لوپز جایگاه خاصی در منظره مد نیویورک دارد: هم یک حرفهای آموزشدیده و هم ستارهای که همیشه در حال صعود است. تقریباً هیچکس به استعداد او شک ندارد، اما بسیاری از مردم پرسیدهاند آیا او میتواند یک کسبوکار پایدار داشته باشد یا خیر. او اولین بار به عنوان همبنیانگذار برند Hood By Air که در سال ۲۰۰۶ با طراح شین اولیور تأسیس کرد، شناخته شد. آنها استریتور طراحی میکردند—شلوارهای پایینافتاده و تیشرتهای بلند—اما لباسهایشان گاهی تحریفشده و زینت داده شده بودند و اغلب جلوهای همجنسگرایانه و گاهی آزاردهنده داشتند. لوپز درباره آنها گفته بود: «لباسهایی که هود را در بر میگیرد اما گران به نظر میرسد.» او در سال ۲۰۱۰ برند را ترک کرد.
هیچکس از واژهی «مالتوسی» به عنوان تعارف و تحسین استفاده نمیکند. از سال ۱۷۹۸، زمانی که اقتصاددان و کشیش «توماس مالتوس» نخستین بار کتاب «رسالهای درباره اصول جمعیت» را منتشر کرد، موضع «مالتوسی» – یعنی این ایده که انسانها تابع محدودیتهای طبیعیاند – مورد نفرت و تمسخر قرار گرفت. امروز نیز این اصطلاح همچون برچسبی بر هر کسی زده میشود که جرئت کند خوشبینیِ پیشرفتِ بیپایان را زیر سؤال ببرد. متأسفانه، تقریباً همهی آنچه مردم درباره مالتوس فکر میکنند، نادرست است. روایت مشهور چنین است: روزی روزگاری، یک کشیش روستایی انگلیسی به این فکر افتاد که جمعیت با نرخ «هندسی» رشد میکند، در حالی که تولید غذا تنها با نرخ «حسابی» افزایش مییابد. یعنی جمعیت هر ۲۵ سال دو برابر میشود، در حالی که بازده محصولات بسیار آهستهتر رشد میکند. در گذر زمان، این واگرایی ناگزیر به فاجعه خواهد انجامید. اما مالتوس دو عامل را شناسایی کرد که باروری را کاهش داده و فاجعه را به تأخیر میانداختند: کدهای اخلاقی یا آنچه او «بازدارندههای پیشگیرانه» مینامید، و «بازدارندههای مثبت» همچون فقر شدید، آلودگی، جنگ، بیماری و زنستیزی. در کاریکاتور رایج، مالتوس یک کشیش کوتهفکر و بدحسابگر تصویر میشود که راهحل گرسنگی را در فقیر نگهداشتن فقرا میدید تا بچههای کمتری بیاورند.
در سال ۲۰۱۱، زمانی که ریچارد باودن، مورخ نظامی، در جستوجوی منابعی برای پروژهای درباره تاریخ ارتش بریتانیا بود، به آرشیوی در جنوب انگلستان سر زد. در آنجا، او جعبهای خاکخورده را یافت که مجموعهای از شیشههای عکاسی را در خود داشت — صفحات شیشهای منفی که در روزگار پیش از فیلمهای نگاتیو معمول بودند. باودن آنها را از روی کنجکاوی بررسی کرد و آنچه دید، حیرتانگیز بود: پرترههایی خیرهکننده از سربازان جنگ جهانی اول، با وضوحی که گویی دیروز گرفته شده بودند. این تصاویر متعلق به یک عکاس نظامی ناشناس بودند و تا آن زمان دیده نشده بودند. باودن، با کمک کارشناسان آرشیو، دریافت که این عکسها احتمالاً میان سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ در جبهه غربی گرفته شدهاند. در نگاه نخست، آنها همچون هر عکس تاریخی دیگری از آن دوران به نظر میرسیدند — یونیفورمهای خاکیرنگ، چهرههای خسته، پسزمینههایی گلآلود. اما وضوح این تصاویر، عمق میدان کم، و نگاه مستقیم سربازان به دوربین، حال و هوایی معاصر به آنها میداد. گویی جنگ نه صد سال پیش، بلکه همین دیروز اتفاق افتاده بود. باودن این پروژه را جدی گرفت. او با مؤسسات هنری تماس گرفت و از عکاسان پرتره مدرن دعوت کرد تا درباره این تصاویر نظر بدهند. یکی از این عکاسان گفت: «این عکسها مثل آینهای هستند. نمیتوانی نگاهشان نکنی. انگار آنها دارند به تو نگاه میکنند، نه تو به آنها.» یکی از عجایب این تصاویر، این بود که بیشتر سربازان در آنها لبخند میزدند. برخلاف تصورات رایج از عکسهای جنگی — که معمولاً مملو از رنج، ترس یا خشکی نظامیاند — این مردان نوعی آرامش و حتی شوخی در نگاهشان داشتند. برخی از آنها سیگار میکشیدند، برخی دستشان را روی شانه رفیقشان گذاشته بودند، و بعضی لبخند خفیفی داشتند. این حالتها، جنگ را از سطح عدد و تاریخ و به سطح انسان و تجربه فردی منتقل میکرد. این عکسها اکنون بخشی از مجموعهای هستند که در موزه جنگ سلطنتی لندن به نمایش درآمدهاند، با عنوان «چهرههایی از خط مقدم». نمایشگاه، به بازدیدکننده اجازه میدهد تا با بزرگنمایی فوقالعاده و وضوح بالا، تکتک جزئیات چهرهها را بررسی کند: چروکهای پیشانی، زخمهای کوچک، یا لکههای گل روی گونه. اما فراتر از زیباییشناسی، این پروژه، سؤالات مهمی درباره حافظه تاریخی و شیوه بهتصویرکشیدن جنگ مطرح میکند. ما معمولاً تاریخ را از زاویه روایات بزرگ یا سیاستهای کلان درک میکنیم، اما این تصاویر یادآوری میکنند که تاریخ، مجموعهای از زندگیهای فردی است — از لحظاتی گذرا، نگاههایی سرشار از امید، یا ناامیدی. در ماههای پس از کشف این آرشیو، باودن و همکارانش تلاش کردند هویت برخی از مردانی را که در این عکسها بودند شناسایی کنند. اما این کار آسانی نبود. بسیاری از عکسها بدون نام یا تاریخ ثبت شده بودند. با وجود آن، با استفاده از جزئیاتی مانند نشانهای روی یونیفورم، آرم واحدها، یا حتی نوشتههای کمرنگ روی پشت بعضی شیشهها، توانستند تعدادی از آنها را به افراد خاصی نسبت دهند. یکی از این چهرهها، جوانی به نام ویلیام فریزر بود، اهل منچستر. باودن از طریق رجیسترهای ارتش و اسناد بایگانیشده دریافت که فریزر در سال ۱۹۱۷ به جبهه اعزام شده و چند ماه بعد در نبرد پاسشندیل کشته شده است. خانواده او هرگز عکسی از ویلیام در یونیفورم ندیده بودند — تا زمانی که این تصویر، پس از بیش از یک قرن، نمایان شد. نوه خواهرش گفته بود: «انگار او از میان تاریخ به ما نگاه میکند. حالا میتوانم چشمان او را ببینم. این چیزیست که هیچوقت نداشتیم.» اینگونه است که پروژهی باودن، از صرفاً یک پژوهش تاریخی به تجربهای عاطفی و حتی معنوی تبدیل شد. عکسهایی که از نظر فنی فوقالعادهاند، حالا به حلقهای از پیوند میان نسلهای گذشته و حال بدل شدهاند.
در تاریخ ۱۷ ژوئن، سنای ایالات متحده قانون موسوم به GENIUS Act را تصویب کرد، که بهعنوان پیروزی بزرگی برای بخش رمزارزها تلقی شد. این لایحه با هدف تنظیم نوع خاصی از رمزارزها موسوم به استیبلکوینها تصویب شده است. اما نگاهی دقیقتر به این قانون نشان میدهد که ممکن است بهراحتی زمینهساز یک سقوط جهانی اقتصادی دیگر شود............برای درک قانون GENIUS، میتوان به روزهای اولیه رمزارزها بازگشت. این ارزها بهعنوان پولهای غیرمتمرکز ایجاد شدند که عرضه و در نتیجه ارزششان، نه توسط مردانی با کت و شلوارهای تیره در واشنگتن یا فرانکفورت، بلکه توسط یک سیستم رایانهای جهانی و پیچیده تعیین میشود. نخستین رمزارز برجسته، بیتکوین بود؛ ایدهی اصلی آن شبیهسازی طلا بود: رمزارزی قابل استخراج که عرضهای نسبتاً ثابت دارد. این مفهوم، نوید بازگشتی به دوران استاندارد طلا را میداد؛ زمانی که ارزش ارزها نه بر اساس قدرت اقتصادی کشورها، بلکه بر اساس قیمت طلا تعیین میشد. اما امروزه، خوشبینانهترین تعریف رمزارز این است که آنها مثل قمارخانهاند. افراد در رمزارز سرمایهگذاری میکنند نه بهخاطر ثبات یا قابل اعتماد بودن آن (مثل طلا)، بلکه دقیقاً بهخاطر نوسانهای شدید آن؛ چراکه این نوسانها میتوانند سودهای کلانی به همراه داشته باشند. عوامل تعیینکننده قیمت رمزارزها اغلب مبهماند، بنابراین سرمایهگذاری در رمزارزها چیزی جز انداختن تاس نیست. سود بردن در معاملات رمزارز، معمولاً به اندازهی برد در بازی رولت وابسته به شانس است.
ونس بولتر، که متهم به تیراندازی به ملیسا هورتمن، نماینده دموکرات ایالت مینهسوتا، و همسرش مارک هورتمن در تاریخ ۱۴ ژوئن ۲۰۲۵ است، در مؤسسه مسیح برای ملل در دالاس تحصیل کرده بود. این گروه یک مدرسه کتاب مقدس است که با جنبش اصلاحات جدید رسولی (NAR) مرتبط است. اصلاحات جدید رسولی (NAR) یک جنبش مسیحی کاریزماتیک اما تأثیرگذار است که شباهتهایی با پنطیکاستالیسم دارد، بهویژه در باور به اینکه خدا از طریق روحالقدس بهطور فعال با مؤمنان ارتباط برقرار میکند. با این حال، برخلاف پنطیکاستالیسم سنتی، این سازمان بر رسولان و پیامبران امروزی بهعنوان رهبرانی مقتدر تأکید دارد که وظیفه دارند جامعه را متحول کرده و پادشاهی خدا را بر زمین برقرار کنند. دعا، پیشگویی و پرستش نهتنها بهعنوان اعمال عبادی، بلکه بهعنوان ابزارهای استراتژیک برای پیشبرد دیدگاه مؤمنان از دولت و جامعه تعریف میشوند. پس از تیراندازی، مؤسسه مسیح برای ملل بیانیهای صادر کرد که در آن «قاطعانه» «هرگونه خشونت و افراطگرایی» را محکوم کرد. در این بیانیه آمده است: «مأموریت سازمان ما آموزش و آمادهسازی دانشجویان برای گسترش انجیل عیسی مسیح از طریق شفقت، عشق، دعا، خدمت، پرستش و ارزش برای زندگی انسانهاست.» اما این تیراندازی توجهها را به این مدرسه و جنبش مسیحی بزرگتری که به آن تعلق دارد جلب کرده است. یکی از مهمترین جنبههای آموزههای NAR امروز، چیزی است که به نام «مندیت یا فرمان هفت کوه» شناخته میشود. مندیت هفت کوه از مسیحیان میخواهد که در هفت حوزه کلیدی فرهنگ - دین، خانواده، آموزش، دولت، رسانه، کسبوکار و هنر - نفوذ یا «تسلط» به دست آورند..................... مندیت هفت کوه توسط الهیدان فرانسیس شفر، که آن را به نقد گستردهتر سکولاریسم و فرهنگ لیبرال مرتبط کرد، محبوبیت یافت. با گذشت زمان، این مفهوم تکامل یافت. سی. پیتر واگنر، استاد سابق الهیات و کسی که به سازماندهی و نامگذاری اصلاحات جدید رسولی کمک کرد، اغلب بهعنوان معمار الهیاتی این گروه شناخته میشود. او این مفهوم را به یک فراخوان برای تسلط تبدیل کرد. در کتاب خود در سال ۲۰۰۸ با عنوان «تسلط! چگونه اقدام پادشاهی میتواند جهان را تغییر دهد»، او مسیحیان را ترغیب کرد که کنترل مقتدرانه نهادهای فرهنگی را به دست گیرند. برای واگنر، «تئولوژی تسلط» - ایدهای که مسیحیان باید بر همه جنبههای جامعه کنترل داشته باشند - فراخوانی برای جنگ معنوی بود تا پادشاهی خدا «بر زمین همانگونه که در آسمان است» تجلی یابد. از سال ۱۹۹۶، بیل جانسون، رهبر ارشد کلیسای بتل، و جانی انلو، که خود را پیامبر و مدافع مندیت هفت کوه معرفی میکند، همراه با دیگران، ایده اصلی مندیت هفت کوه را گرفتند و آن را به رویکردی تهاجمیتر، سیاسیتر و از نظر معنوی نظامیتر تبدیل کردند. نظامیگری معنوی منعکسکننده ذهنیت تهاجمی «ما در برابر آنها» است که خط میان ایمان و اقتدارگرایی را محو میکند و تسلط بر جامعه را به نام جنگ معنوی ترویج میدهد. نسخه آنها نهتنها به دنبال تأثیرگذاری بر فرهنگ است، بلکه این تلاش را بهعنوان نبردی معنوی برای بازپسگیری و بازسازی ملت بر اساس دیدگاه آنها از اراده خدا معرفی میکند. لنس والنو، یک واعظ انجیلی مسیحی، تلهوانجلیست، سخنران و نویسنده دیگر، از اوایل دهه ۲۰۰۰ تئولوژی تسلط را ترویج کرده است. در طول انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۰ آمریکا، والنو، همراه با چندین چهره برجسته NAR، دونالد ترامپ را بهعنوان فردی که از سوی خدا مسح شده معرفی کردند تا «کوه» دولت را از کنترل شیطانی بازپس گیرند. در کتاب خود با عنوان «تهاجم به بابل: مندیت هفت کوه»، والنو و جانسون صراحتاً خواستار باورهای رهبری مسیحی بهعنوان تنها پادزهر برای زوال اخلاقی و تاریکی معنوی درکشده شدهاند.
مدارس غیرانتفاعی در ایران، در ابتدا با هدف کمک به ارتقاء کیفیت آموزشی و کاهش فشار بر مدارس دولتی تأسیس شدند. اما در دهههای اخیر، بسیاری از این مدارس عملاً به بنگاههای اقتصادی تبدیل شدهاند که سود مالی را بر اهداف تربیتی و آموزشی ترجیح میدهند. این پدیده، آثار مخربی بر کیفیت آموزش و عدالت آموزشی در کشور گذاشته است. در این نوشتار، به بررسی برخی از مهمترین نقاط ضعف مدارس غیرانتفاعی میپردازیم.
حمله گسترده اسرائیل به ایران در ۱۳ ژوئن، که بدون تأیید شورای امنیت سازمان ملل انجام شد، واکنش تلافیجویانه تهران را به دنبال داشت. دو طرف در چند روز گذشته حملاتی را علیه یکدیگر انجام دادهاند که تاکنون ده ها کشته داشته است . این تشدید تنش پیامدهای گستردهتری دارد. این امر نهادهایی مانند سازمان ملل، دیوان کیفری بینالمللی (ICC) و دیوان بینالمللی دادگستری (ICJ) را که در جریان تهاجم اسرائیل به غزه بهطور فزایندهای به حاشیه رانده شدهاند، بیشتر منزوی میکند. این نهادها اکنون ناتوان به نظر میرسند. جهان ظاهراً با یک تحول بیسابقه در نظم حقوقی بینالمللی پس از سال ۱۹۴۵ مواجه است. دولت اسرائیل با سطحی از مصونیت که بهندرت دیده شده عمل میکند. در عین حال، دولت ترامپ بهطور فعال نهادهای جهانی طراحیشده برای اجرای قوانین بینالمللی را تضعیف میکند. قدرتهای جهانی دیگر، از جمله روسیه و چین، از این فرصت برای حرکت بهسوی فراتر از نظام مبتنی بر قوانین غربی استفاده میکنند. ترکیبی از یک دولت قدرتمند که با مصونیت عمل میکند و یک ابرقدرت که مکانیزمهای پاسخگویی را غیرفعال میکند، نقطه عطفی جهانی را رقم میزند. این لحظه چنان برجسته است که ممکن است مجبور شویم آنچه درباره رفتار در روابط بینالملل و مدیریت تعارض میدانستیم، چه برای مبارزه فلسطینیها و چه برای نظام عدالت بینالمللی ساختهشده پس از جنگ جهانی دوم، بازاندیشی کنیم.............این موارد نشانههایی از فروپاشی اعتبار نظم حقوقی بینالمللی پس از سال ۱۹۴۵ هستند. سیاستهای اسرائیل در غزه و حمله آن به ایران استثنا نیست، بلکه شتابدهنده است. این موارد تأییدی برای سایر دولتها هستند که قانون دیگر قدرت را محدود نمیکند، نهادها را میتوان دور زد، و اصول بشردوستانه میتوانند برای اهداف سیاسی استفاده شوند.
«... هرگونه آسیب به اموال فرهنگی، صرف نظر از مردمی که به آنها تعلق دارد، آسیبی به میراث فرهنگی تمام بشریت است، زیرا هر مردمی در فرهنگ جهان سهیم هستند...»یونسکو
در فلوریدا، لایحهای که استفاده از تلفنهای همراه در مدارس ابتدایی و راهنمایی را از زنگ تا زنگ ممنوع میکند، اخیراً با اکثریت قاطع از مجلس قانونگذاری ایالت گذشت. ران دیسانتیس، فرماندار فلوریدا، این قانون را در تاریخ ۳۰ مه ۲۰۲۵ امضا کرد. همان لایحه مقرر میکند که دبیرستانهای شش ناحیه در فلوریدا این ممنوعیت را در سال تحصیلی آینده اجرا کنند و تا اول دسامبر ۲۰۲۶ گزارشی دربارهٔ اثربخشی آن ارائه دهند.................والدین درباره این موضوع اختلافنظر دارند. بسیاری از آنها به دلایل ایمنی میخواهند فرزندانشان تلفن همراه داشته باشند و از این رو با ممنوعیتها مخالفت میکنند. اما در بحثهای مربوط به ممنوعیت تلفن در مدارس، صدای خود دانشآموزان اغلب نادیده گرفته میشود. ما به عنوان متخصص رسانه و سلامت عمومی، در نوامبر و دسامبر ۲۰۲۴ از ۱۵۱۰ کودک ۱۱ تا ۱۳ ساله در فلوریدا درباره استفاده از رسانههای دیجیتال و نقش فناوری در زندگیشان در خانه و مدرسه نظرسنجی کردیم. پاسخهای آنها آموزنده و گاه شگفتانگیز بود.
عرف در برخی موارد بمثابه قانون است ، عرف در جامعه ما در مهریه مبتنی بر قانون نیست ، ترک ها می گویند " کیم وئریب ، کیم آلیب " چه کسی مهریه را پرداخت کرده و چه کسی آن را گرفته است ؟ اما اکنون عرف و قانون در یک جبهه نیستند! عرف مهریه را احترام به زن و خانواده می داندو بقای خانواده را با آن ایجاد می کند ، اما اکنون به قول دوستمان از قضا سکنجبین صفرا فزود ، برای دیدن تاثیر مهریه بالا به دفاتر اجرای ثبت مراجعه کنید ، آگهی های دفاتر حقوقی را در روی دیوارها بخوانید ! مهریه کاسبی نیست و نباید باشد ! جامعه دیجیتال ، جامعه ای که پول معیار ارزش ها در آن می شود ! جامعه ای که حرص ثروت شخصی را دارد و آن را به شراکت حتی با همسر نمی گذارد ! با مهریه ها خانواده هایی را که دلیل بوجود آمدنشان ارزش معنوی و بشری نیست را تحت تاثیر قرار می دهد و اکنون حتی خانواده سنتی را به لرزه در آورده است ! آیا فقها ، مجلس و سایر ذینفوذ ها می توانند شرط " مهریه عند المطالبه را به مهریه عند العقد " در بیاورند و عروس و خانواده اش فقط حق مطالبه را مهریه را همزمان و فقط در زمان عقد داشته باشند ؟ این قانون را وضع کنید سپس جامعه تدابیر لازم را برای زمان مطالبه و حد و حدود آن و مقدارش بیاندیشند؟ شاید همین 14 سکه نماد درک صحیح قانوگذار جامعه از انقلاب الکترونیک و تغییرات در برخی مبانی ارزش ها باشد.
پاپ لئو چهاردهم شعار و نشان خود را اعلام کرده است − سنتی دیرینه برای اسقفها، کاردینالها و پاپها. انتخاب نمادها و کلمات، تجربه شخصی فرد را بازتاب میدهد. سپر لئو بهصورت مورب تقسیم شده است: نیمه بالایی یک نیلوفر سفید روی زمینه آبی را نشان میدهد و نیمه پایینی نشان انجمن سنت آگوستین − انجمنی که او به آن تعلق دارد − را به نمایش میگذارد. شعار او «In Illo uno unam» است که به «در آن یگانه، ما یکی هستیم» ترجمه میشود، عبارتی از سنت آگوستین از تفسیر او بر مزمور ۱۲۷، بند دوم: «من یکی را در مسیح یگانه درک میکنم. بنابراین شما بسیارید و یکی هستید؛ ما بسیاریم و یکی هستیم.» لئو با انتخاب این شعار، نماد شناسایی آگوستین، یعنی قلبی که با یک تیر سوراخ شده است، را نیز گنجانده است.
تصور کنید کشوری با شکافهای عمیق سیاسی، جایی که گروههای مختلف به هم اعتماد ندارند و خشونت قریبالوقوع به نظر میرسد. حالا تصور کنید سیلی از تصاویر سیاسی، میمهای نفرتانگیز و ویدیوهای تمسخرآمیز از منابع داخلی و خارجی، شبکههای اجتماعی را فرا بگیرد. به نظر شما چه اتفاقی خواهد افتاد؟ استفاده گسترده از شبکههای اجتماعی در زمانهای بحران سیاسی و خشونت، پیشگیری از درگیری و ساخت صلح را دشوارتر کرده است. رسانههای اجتماعی در حال تغییرند، با فناوریها و راهبردهای جدیدی که برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی در دوران بحران سیاسی بهکار میروند. این موارد شامل راههای تازهای برای تبلیغ عقاید و اهداف، کسب حمایت، غیرانسانیکردن مخالفان، توجیه خشونت، و ایجاد تردید یا رد واقعیتهای ناخوشایند هستند. در عین حال، خود این فناوریها نیز پیچیدهتر شدهاند. هر چه بیشتر، کمپینهای رسانهای از تصاویر مانند میمها، ویدیوها و عکسها – چه ویرایششده و چه نشده – بهره میگیرند که تأثیر روانی بیشتری نسبت به متن صرف دارند. درک تصاویر برای سامانههای هوش مصنوعی دشوارتر از متن است. مثلاً ردگیری پستهایی که میگویند «اوکراینیها نازی هستند» بسیار راحتتر از تشخیص و درک تصاویری جعلی است که مثلاً سربازان اوکراینی را با نمادهای نازی نشان میدهند. اما این نوع تصاویر روز به روز رایجتر میشوند. همانطور که یک تصویر ارزش هزار کلمه را دارد، یک میم میتواند به اندازه هزار توییت تأثیرگذار باشد.
واتیکان در ۲۱ آوریل ۲۰۲۵ یعنی اول اردیبهشت ۱۴۰۴ درگذشت پاپ فرانسیس، اولین پاپ آمریکای لاتین را در سن ۸۸ سالگی اعلام کرد. او پس از استعفای غیرمنتظره بندیکت شانزدهم در ۱۳ مارس ۲۰۱۳ به مقام پاپی انتخاب شده بود و به مدت ۱۲ سال پرحادثه این سمت را بر عهده داشت....پاپ فرانسیس از پوشیدن لباسهای تجملاتی مانند کفشهای قرمز یا لباسهای ابریشمی که با سایر پاپها مرتبط بود، خودداری کرد. اما تغییراتی که او در پاپی ایجاد کرد بسیار فراتر از ظواهر بود. او کلیسا را به شیوهای که هیچ یک از پیشینیانش انجام نداده بودند به روی جهان خارج گشود.
آمریکاییها در همه سطوح ثروت، نسبت به همتایان اروپایی خود احتمال بیشتری دارد که زودتر بمیرند، حتی ثروتمندترین شهروندان آمریکایی عمر کوتاهتری نسبت به مردم شمال و غرب اروپا دارند. این یافته کلیدی مطالعه جدید ما است که در مجله پزشکی نیوانگلند منتشر شده است...................نابرابری ثروت دهههاست که در حال افزایش است، اما این افزایش در آمریکا به دلیل شکاف رو به رشد بین ثروت ثروتمندان و فقرا بیشتر از اروپا بوده است. در عین حال، با وجود هزینههای بسیار بیشتر در مراقبتهای بهداشتی نسبت به سایر کشورهای ثروتمند، آمریکا بهطور مداوم نتایج سلامت بدتری نشان میدهد، مانند نرخ بالاتر مرگومیر نوزادان و مرگومیر قابل اجتناب. مطالعه ما همچنین شکاف مرگومیر مرتبط با ثروت را در آمریکا در مقایسه با اروپا گستردهتر نشان میدهد. به عبارت دیگر، ثروت شخصی در آمریکا بیش از اروپا سالهای عمر میخرد. این یافتهها نشان میدهد که ثروت شخصی بهتنهایی نمیتواند عواملی مانند رفتارهای سلامت (مثل سیگار کشیدن یا نوشیدن زیاد)، آموزش یا حمایت اجتماعی را که بر طول عمر تأثیر میگذارند، جبران کند. در هسته این پژوهش، ما پیشنهاد میکنیم که نتایج سلامت بیش از فقط سیستمهای مراقبت بهداشتی تحت تأثیر قرار میگیرند. به احتمال زیاد سیاستهای اقتصادی و اجتماعی - از آموزش و اشتغال تا مسکن و امنیت غذایی - نقش مهمی در تعیین طول عمر افراد، از جمله در توزیع ثروت، ایفا میکنند. کشورهای اروپایی راههایی برای کاهش نابرابریهای سلامت بدون افزایش چشمگیر هزینههای بهداشتی پیدا کردهاند. با توزیع برابرتر منابع ارتقادهنده سلامت در میان گروههای ثروت، این کشورها ممکن است محیطهایی ایجاد کرده باشند که در آن طول عمر کمتر به ثروت فردی وابسته است.
آمارها نشان میدهد که ما اکنون در ساعات بیداریمان بیشتر از هر زمان دیگری تنها هستیم؛ بیشتر در خانه میمانیم تا در مکانهای عمومی وقت بگذرانیم. تعداد افرادی که به تنهایی غذا میخورند یا تنها سفر میکنند، رو به افزایش است و نرخ زندگی فردی در پنجاه سال گذشته تقریباً دو برابر شده است. این روندها همزمان با اعلام وضعیت «اپیدمی تنهایی» در سال ۲۰۲۳ بود و باعث شد برخی مدعی شوند که آمریکا وارد «قرن ضد اجتماعی» شده است. درست است که تنهایی مزمن میتواند پیامدهایی مانند افسردگی و کاهش طول عمر به همراه داشته باشد و باید بهعنوان مشکلی اجتماعی مورد توجه جدی قرار گیرد، اما در این میان، بُعد دیگری نیز وجود دارد که شایسته بررسی دقیقتری است. برای برخی افراد، گرایش به تنها بودن، بیانگر اشتیاق به حالتی است که پژوهشگران آن را «خلوت مثبت» مینامند – حالتی که با بهزیستی و سلامت روانی در ارتباط است، نه با تنهایی. .....چرا مردم دوست دارند تنها باشند – و خودم هم زمان زیادی را در تنهایی گذراندهام – بنابراین به خوبی با لذتهای خلوت آشنا هستم. یافتههای من در کنار مطالعات دیگر نشان میدهد که زمانی که افراد به اختیار تنها میشوند، مزایای متعددی به دست میآورند؛ از جمله فرصتی برای بازیابی انرژی، رشد فردی، ارتباط با احساسات و افزایش خلاقیت.
آیا میدانستید ممکن است رژلبی که استفاده می شود ، از سوسکها ساخته شده باشد؟ یا اینکه غذای گربهها به زودی از مگسها تهیه شود؟ مردم به دلایل مختلفی اقدام به پرورش حشرات میکنند: کشاورزان زنبور عسل را برای گردهافشانی میلیاردها دلار محصول پرورش میدهند، شرکتهای نساجی کرم ابریشم را برای تولید پیلههایشان نگهداری میکنند، و شرکتهای آرایشی از سوسکهای کوشینیل برای رنگدهی بهره میبرند. پژوهشگران نیز از حشرات در آزمایشگاهها استفاده میکنند: مگسهای میوه انقلابی در ژنتیک ایجاد کردهاند، سوسکها به دانش ما دربارهی عصبشناسی کمک میکنند، و مورچهها الهامبخش رباتهای مبتنی بر هوش مصنوعی شدهاند. بهعلاوه، شرکتهای دارویی لاروهای مگس گوشت را برای پاکسازی زخمها پرورش میدهند، ملخهای صحرایی را برای استخراج ترکیباتی که ممکن است به کاهش خطر بیماریهای قلبی کمک کنند، و حشراتی به نام لاک را بهخاطر ترشحاتشان نگهداری میکنند؛ ترشحاتی که برای پوشش دادن قرصها به کار میروند. در مجموع، هر ساله تریلیونها حشره در سراسر جهان پرورش داده میشوند – یعنی بیشتر از تمام دامهای دیگر روی زمین. تنها از گونهای به نام مگس سرباز سیاه، حدود ۲.۱ تریلیون عدد در سال پرورش داده میشود – و اگر روند فعلی صنعت ادامه یابد، این عدد تا سال ۲۰۳۵ سه برابر خواهد شد. در حال حاضر، حدود ۳۰ برابر تعداد مرغهایی که به عنوان رایجترین حیوان مزرعهای پرورش داده میشود، حشره تولید میشود.
اخبار ، گزارشات ، عکسها و فیلم های خود را برای ما ارسال دارید . برای ارسال میتوانید از طریق آدرس تلگرامی یا ایمیل استفاده کنید.