توفیق وحیدی آذر

نورهای گرم بادکنک ها در تیرگی سرمای فقر

تاریخ انتشار : ۱۷:۳۴ ۱۰-۱۱-۱۴۰۴

و انسان ها ، روزی، بدانند که به سرمای فقر نمی‌توان عادت کرد— فقط می‌توان آن را گرم کرد.

تبریز امروز:

 

ساختمان بانک بلند قد پشت سرش ایستاده بود؛
و او، در سایه‌ی سرد فقر، نشسته بود.

ماشینی گذشت،
سرنشینانش حتی نگاه نکردند.
ماشینی دیگر،
شیشه‌ها بالا، موسیقی بلند.
ماشینی سوم،
با عجله،
بی‌چراغ راهنما.

مردی از پیاده‌رو رد شد،
گفت: «عادت به سرما دارد.»
کودکی کنار مادرش ایستاد،
با تعجب پرسید:
«مگر می‌شود
به سرماعادت کرد؟»

نگاه‌ها همین بود:
یکی بی‌تفاوت،
یکی قضاوت‌گر،
یکی کودکانه،
پر از سؤال.

و همه، مثل ماشین‌ها،
رد می‌شدند،
بی‌توقف، بی‌نگاه.

تا آن‌که
ماشینی کوچک
به عقب راند.

زنی شیشه را پایین کشید،
بادکنکی رنگی خرید،
پولش را پرداخت
اما بادکنک را نبرد.

در همان لحظه،
ستارگانی در کهکشان
روشن‌تر شدند. پاسخ کوچکشان به دنیای سرد!
نورهای رنگیِ داخل بادکنک
بر دستان لرزان زن لرزیدند،
انگار بادکنک‌ها
نفس کشیدند—
عمیق‌تر، گرم‌تر.

قرمزِ قلب‌مانند،
آبیِ شب،
سبزِ امیدِ گم‌شده؛
همه در دست او
رقصیدند
برای لحظه‌ای کوتاه.

زن لبخند زد،
شیشه را بالا کشید
و رفت.

بادکنک ماند،
اما سبک‌تر از همیشه.

زن سرش را بالا گرفت،
به آسمان واقعی نگاه کرد.
ابرها کنار رفته بودند؛
چند ستاره‌ی دور
عمداً
چشمک زدند،
انگار می‌گفتند:
«ما هم دیدیم.
ما هم هستیم.»

آسمان
در انتظار روشن شدن
ستارگان دیگر ماند.

شاید ماشینی دیگر
عقب براند.
شاید نگاهی
ایستاده بماند.
شاید کودکی
دوباره سؤال کند.

و انسان ها ،
روزی،
یاد بگیرد
که
به سرمای فقر
نمی‌توان عادت کرد—
فقط
می‌توان
آن را
گرم کرد.


نظرات کاربران


@