اریش ازر هنرمند آلمانی

قصه های من و بابام - ماهی بدشانس!

تاریخ انتشار : ۱۲:۳۰ ۲۹-۰۴-۱۴۰۰

بابام از من پرسید ، دوست داری برای ناهار چه غذایی بخوریم ! من هم گفتم ، ماهی ! بابام گفت ، برای ناهار پس بلند شو بریم ماهی گیری ! من هم خوشحال شدم و با هم تور ماهیگیری را برداشتیم و به کنار رودخانه شهر رفتیم! بابام با انداختن تور به سرعت یک ماهی را گرفت و آنرا داخل سطل پر از آب انداخت و به خانه بردیم ! در خانه من و بابام برای آماده کردن غذا، ماهی را از توی سطل درآورده و روی میز آشپزخانه گذاشتیم ، ماهی حرکتی کرد و من قدرت تحمل دیدن کشته شدن ماهی را نداشتم ! بی اختیار گریه ام گرفت !

تبریز امروز:

 

بابام از من پرسید ، دوست داری برای ناهار چه غذایی بخوریم ! من هم گفتم ، ماهی !  بابام گفت ، برای ناهار پس بلند شو بریم ماهی گیری !  من هم خوشحال شدم و با هم تور ماهیگیری را برداشتیم و به کنار رودخانه شهر رفتیم! بابام با انداختن تور به سرعت یک ماهی را گرفت و آنرا داخل سطل پر از آب انداخت و به خانه بردیم ! در خانه من و بابام برای آماده کردن غذا، ماهی را از توی سطل درآورده و روی میز آشپزخانه گذاشتیم ، ماهی حرکتی کرد و من قدرت تحمل دیدن کشته شدن ماهی را نداشتم ! بی اختیار گریه ام گرفت !  بابام هم متوجه گریه های من شد ؛ از بابام خواستم تا ماهی را دوباره به آب برگردانیم و آن را آزاد کنیم ! با هم کنار رودخانه رفتیم و دوباره ماهی را توی آب انداختیم ، اما مثل اینکه آن روز بد شانسی ماهی ما بود ؛ چون تا ماهی توی آب افتاد ، یک ماهی بزرگ تر از راه رسید و ماهی را گرفت ! باز من و بابام ناراحت از بخت بد ماهی به سوی خانه راه افتادیم !

 

نقاشی از اریش ازر 

متن از توفیق وحیدی آذر

 


نظرات کاربران


@